|
نیستان دل
|
||
|
من و تو |
21/10/1387
قطرات
تمام قطرات را شمرده ام
هیچ یک
صدای تو نیست
همه رازها را سر به زیر سنگ برده ام
به تک تک شعله ها هم سپرده ام
به یاس و ارغوان که شهدشان،
بهار را مست می کند
به قاصدک،که می رود
پیام ها خوانده ام
به لحظه لحظه های انتظار،
درس صبر داده ام
همه می دانند که هیچ
هیچ یک هم،از تو نیستی ندارد دیگر
یادت هست
راستی یادت هست
آن زمان که لبخند می زدی
یک نفر بی تو،
طاقت لبخند نداشت
راستی یادت هست
آن زمان وقتی که
بر پشت تو نگاه نشست
چشم طاقت برگشت نداشت
راستی یادت هست
پشت دیوار دلم
صد هزار حرف نوشته
بی امضای تو مانده ست هنوز
راستی یادت ماند
تک قرار هر شب گریه ها را بی تو تنها کشیدن
طلب کام نداشت
راستی یادت ماند
که قرار دیشب،هر شبم
کنسل شد...که به تو فکر کنم
راستی یادت ماند
عیب ندارد اگر
از یادت رفت
که هنوز عاشقی داری
خسته و دل رنج زده
به هزار راه رفته و
به هزار درد خفته
ز هر کس نشان تو گرفته
اما یا ز بی خبر تر از تو
به انتظار نشسته اند
یا که...
راستی یادت باشد
شاید دل من
آخرین نفس های ذوقت را
با خود امشب
به گور غم یک دوره مرگ
سپارد و دیدارش را
به قیامت یادت
خوش بگیرد آرام
شاید...اما...
22/10/1387 صبح دانشگاه امیرکبیر
لابه لا
لا به لای برگ گل
می توان تفسیر کرد
قصه ی مرده یک نگاه را
لا به لای برگ ها
می توان تغییر داد
نامه ای نانوشته را
لا به لای خنده ها
می توان دید همه
گریه های خشک مانده زیر گونه را
که ندید گرفته شده است
اما لا به لای خود
هیچ گاه نمی شود
یاد گرفت
که غمی با تو نهان نیست هنوز...
اما ما...
دیر شد
پشت یک تابوت سیاه
می نویسم تا کی
و در آن سوی عطش
که به حسرت آمیخته ست
روی دستان ز خاک
تا به عرش برآمده
می نویسم ...حیف شد
آمد و رفتتان،چه دیر شد...
بارانیست
حتی از پشت شیشه کدر هم
می توان فهمید
که هوا بارانیست
تو چرا در شب قبل
که برایت سخنی ز دل خویش
هزاری گفتم
به هوایم پی نبردی
که هنوز،آفتابش خیس است
22/10/1387 بعد از ظهر دانشگاه امیرکبیر
فطرتکم
فطرت بیدارم
فطرت خاموشم
فطرت هرزه گر من گاهی
به نگاهت عادت کرده
و هر از گاهی چند
به شکایت هایت،گریه ها سر داده
فطرت خام دلم
فطرت بی کس تنهایی
که به نامش نخواندی هنوز
روزها منتظر شب قبلی ست
که یادت رفت و نرفت
گذری هم به سرش
یا به دنبال دلش
یا که شاید به نفرین خودش
نکردی هنوز
فطرت بی سر و پای دلم
به هوس های نگاهت
مشتاقست هنوز
شنبه 21/10/1387 صبح
می نویسم یا رب
زیر یک صفحه تنگ
می نویسم یا رب
پشت یک دیوار ز گل آغشته
به کنار همه امضاهایم
می نویسم یا رب
بر کنار دل خون
به در نزدیکی
که از آن می آیی
می نویسم یا رب
به ره همه گمشدگان
زیر یک طاق بلند
که چراغش خاموش شده
می نویسم یا رب
در همین نزدیکی،با وضویی از بغض
ز پی اشک دل یک کودک
در پی بی دست عروسکش
هنوز می گردیم که من
می نویسم یا رب
پشت یک برگ چروک
که هزاری برایش خواندم
لا به لای همه حرف های خورده شده
با حاشیه خیس یک برگ
که می دانم ندیدیش عزیز
می نویسم یا رب
روی تصویر نهایی غروب
پشت شیشه ی جمعه ی بی حرف دلم
وقتی حرف نماند
...
می نویسم یا رب
تا سه شنبه
تا سه شنبه
به دو روز
مثل یک دشت بلند می نگرم
تا سه شنبه
ز دو شب
به هزاری غزل می سپرم
تا سه شنبه
که جواب
به امید خبری خوش
که ز تو آید باز..
به خیالی خام هم؛
من همه منتظرم...
که بیایی و بگویی سلام
اما حیف که ما...
خبر شاد
من به خود می بالم
که در آن سوی نگار
همه اش،آرزوهای من است
که به خیمه ای عظیم،
بی خیالی زده است
و من هم اکنون به دل
یک خبر شاد شوم
و شعف را به شقایق که نه
به همه گلهای جهان
هدیه ای تازه دهم
راستی،خبرم را به دلت راه ندادند هنوز...
تنها می گریم
و من از امشب یاد می گیرم
که میان شمع ها
خاومشی را برگزینم
هر چند
سخت باشد
با تو گفتن
از همه غم ها شکفتن
تک به تک های خیالات دلی را
پیش چشمان خیالی تو دیدن
و ز تو تنها
یک خیال تبسم
هدیه دیدن
این همه دیدن و دیدن
پشت اشکان تلؤتلؤ زده ام را
به خیالی ببرم من
که تو آیی
و نشینی
و من امشب
یاد بگیرم
گریه ها را تنها
به خودم راه دهم
و ز تنهایی تنها بودن هم
به غلط شکوه ای سر ندهم
به خدا می دانم
که تو هم رفتی باز
و دلت نیز نمی دانم
به کدامین سو روانه است هنوز
ولی من با خود
به همه عهد ها
آغاز کنم
ره رفته ی تو
که به آخر نبردیش به جا
های دگر سوق دهم
من به خود می گویم
کز امشب گریه ها را تنها
به امیدت
که دگر نیست امید
صرف تنهایی خشکی بکنم
که شاید بشود
قلب بیابان خیال تو ز من
اندکی نرم و تر و تازه و سبز
من به امیدی که
خدا هم تنهاست
به تنهایی خود،
تنها بودن را تزریق کنم
من امشب هم
تنها ام
به سان فردا
که تو هم میآیی
پیش چشمان خیال اندوزم
به خیال هم شده است...ز سفر می آیی
می دانم رفته ای..اما ما...
اولین غزل-14/11/1387- ساعت 14:30- سر کلاس طراحی سیستم های کنترلی دکتر بختیاری نژاد
می کشی هر سو که خواهی تو نگار مهجبین
می بری هر سو که خواهی ،ای سر و پا نازنین
من به تو امیدوارم،ای رها در خاطرم
هر نفس بوی تو ای آسمانی در زمین
یادگار آخری،تنها عطش های دلم
ای به صیادی نگاهت،تیرهایی درکمین
سر به سودای تو دادم،خم به ابرویت میار
با تو کامم تازه گردد،ای تمامت دام دین
یوسف چاه تو بودم،آن دمم از رسن چاه
تو مرا بر به کویی و دگر مصری مبین
این زمان و آن زمان و هر نگاه آخرت
بس گره خورده وجودم، بغض های آتشین
این من و این نام تو، در دل پر خون من
رو مرو دیگر به خوابم،تیز کن اسب به زین
اینک اما حرف آخر، عشق تو سوزاند همه
بر رضایت، دل و دین و آرزو،دیگر همین
شنبه 19/11/1387 - سر کلاس طراحی کنترل سیستم های صنعتی،دکتر بختیاری نژاد-ساعت 14:00
با تو رازی دیشبی تا بینهایت خواستم
وندر آن جام و سبو،عشقی به غایت خواستم
گفتمش با تو صبوری به ز تو هجران سخت
بود بی روی تو ای گل کی برایت خواستم
روح بی تو کی کشد آن روزهای راحتی
ای فدای نرگست،جان به بهایت خواستم
یادگار هر شب و هر روز و هر خواب منی
در نبود هر شبت،غم به جایت خواستم
ناز نازان می روی؟ سرو خرامان منی؟
نی،تو از جان منی،زان رو هوایت خواستم
کاروان ها می روند،اندر پی آن کوی تو
تو کجاها می روی،بود و بقایت خواستم
بی تو اما، اشک ریزم زار زار
بر ره عشق نهان، با تو رضایت خواستم
شعر نخوانده
شعری برایت گفتم
که می خواستم بنویسم
ولی نشد
شاید بفرستم روزی
و شاید روزی رفتی تو
و شاید باز
آسمان اشکبارم را
طی خواهی کرد
با تمام آرزوهای شیشه ای ام
اما
یادت باشد
که شیشیه هنوز
شکستنیست
مثل دل من
که احتمالا فراموشت شد
که در شب شوم تاریخ تقویم سیاهم
نوشتی باز
خداحافظ و چنان سوز سردت بود که ترک بر آتش شیشیه دل افکند باز
و هنوز
طبیب شهر عاجز از درمان دل است
و پاسبان خانه
به دنبال تو تا بپرسد:
آرزوها را چرا بردی
تو از خانه؟
و من ادعا را پس گرفته
می گویم
گذشتن باز با من
و گناه عشق شکسته و ابروی آرزو بر باد داده ام
بر باد رفته ام
حال که بردی مراقب باش
آرزو شکستنیست...
مثل دل من،
و علاج نایافتنیست...
مثل دل تو..
خدا حافظ
گذشتن از سادگیهایت به سان روز سختی بود
که از عمق نگاه خویش به من گفتی خداحافظ
به صافی همان روز ازل رفتی
و من می بینم هر لحظه
به من گفتی خداحافظ
دلی پر خون با من بود
و تو آرام تر روزی
به حرف خویش بنگر
که بر این خسته بی دل
چرا گفتی خداحافظ
و من اینجا با غمی بس سرد
به امید روزی دور
که برگردی
نمی گویم خدا حافظ
تو با من خوب بنگر باز
که تلخی اشک هایم
به لبخندت شیرین گردد
فقط یکبار دیگر تو
به هجران گو:
خدا حافظ...
5شنبه،ساعت14،10/11/1387
خواب آیی؟
چشم می بندم
همه جا تار و کبود
و سخن پیش چشمان تو،
به سکوت تمایل دارد
و همه جا آبادیست
بیش هر زمزمه ای
گوشی هست
که مشتاق به صدای غم توست
و بهار نگاه دگران
جهت وصل به دنیای وصال
زیر بام ملکوت
رویش آغاز کند
و همه
یعنی هست
و برای من و تو جایی هست
شاید زیر یک سقف بزرگ
که جهانش به خورشید پس از شب عادت کرده
و هنوز
به ستاره
به سان ابدیت لبخند تو تعبیر شود
این همه یعنی هست
و
من هر لحظه به ترسی سنگین
چشم باز کنم
که تو و گل و پروانه عشق جهان سوز دلم
سخنی رویاییست...
و من هر لحظه به خوابی سنگین
که همان مرگ ابدیست،
می میرم و باز
به فریب آن خواب قشنگ
چشم باز کنم
و دوباره به آغوش یکباره،
که آن مرگ ابدیست
باز روم
و تو آرام دلم،
کجا خیمه زدی؟
به کجا رخت دل من بردی؟
به کدام وقت سحری،
انتظار آمدنت سر بشود؟
اگر با ما نباشی،
آسمان تنگ چشمانت
کجا بر اشک جای گیرد؟
که من بستر غم های تو،
همان آلام تو،
روزی بودم
و روز بعد،
رفتی تو،
به سان جان و روح خود،
که من از آن تو بودم
و چشمانم دوباره خواب می خواهد
کجایی تو؟
نگار سر به ناز من
تمام هستی بیدار تاریخم
کجایی ای هوای سوز و نمناک شب تنهای طوفانیم؟
به خواب خسته تنها
در این شب نامه آخر،
که مرگم باد،
آیی تو...؟
پنجشنبه 26/10/1387
از عقل بیزارم
و در این جلسه تفسیر
در میان عاقلان دست بر ریش چسبانده
یک فیلسوف عشق...به خیال خود
تفکر عمیق خود را به تحقیر جهان،
دیکته می کرد
و آغاز جلسه
اعلام شد
و من آگاهانه گفتم:
که من
که می خواهم
تک تک بودن ها را جدای از وجودشان
با تو تکرار کنم
و بهتر از زبان گویم
تک تک بودن ها از عدم،با تو آغاز کنم
و تو تنها در آمدن سوی نگاه خود
به متن پیش روی چشمانم
اعلام کردی
که می خواهی به ظلم و جور
به خون خواهی بی دلیل و بی معنا
تک تک نبودن ها را با من تکرار کنی
و این سخت است
و اما فیلسوفان خون آشام عقل عشق
به تحکم و رأی عقل خود
حکم آخر تو را امضا نمودند
که این جا آخر تأیید
نبودن با بودن هم ممکن نیست...
پس من بدون تو
باید بودن را تکرار کنم
و من از عقل خویش...
چه سخت بیزارم
که یادش رفت
ظلم و جور خون خواهی تو
نه معنا،نه دلیل،نه توجیهی داشت
و این قصه به همین جا ختم شد
بی عقل
بی عشق
بی سرانجام
و دوباره فیلسوف مجلس هستی
با عقل برخاست تا جلسه بعد
و من بی عشق خود
دفن شدم در آن احکام سنگینی با منطق
و من از عقل بیزارم
و سلام تو به من نرسید
و من پنداشتم
سلامی بود
که به من نرسید
و دلالن اینجا همیشه کور است
و من بی مهابا
در عمق تارکی شهر
به دنبال دری در کوچه ای تنگ
به سیهی از پیشم رونه
و آنهایی که در تارکی غرقند
به ناچار
به دنبال در خانه تو می گردم
و صحن آسمان با من
سر جنگی عجیب دارد
که هر لحظه
چینش ستارگان اقبالم را
به یک در می گذارد
و تو هنوز از در کوچه ما می گذری
و من پیر شده
اینک دنبال در آخر می
ردم
در مرگ
تو شاید به امید خبر آخر من هم که شده
به نگاه آخرم آیی
و خیالت تخت باشد
من برای همیشه
به جنازه ای مبدل شده ام
بی هدف
بی سامان
بی خانه
بی روح
بی عشق
بی محبوب
بی اقبال
بی دنباله ینوری بودن
به زیر سم احکام شهر خاک آولده گشته
بی هیچم
حتی من
احساسم این است
خدا هم به ترک من گماریده
و تو بگذر از این کوی و دیارم
اگر دانی که سختی های روزگار دیرینم
چه آوارها به ذوقم داد
و اینک این همه ابیات بشکسته
خبر از ویرانی های تو دارد
بیا و بر بران این قوم خواب آلوده را
که با عشق تو ماندن گناه آدمم خوانده
و من عهدی به سر دارم
که با تو همه عالم را به یک روز و یک لحظه
و شاید چشمی به هم گذاشتن
عاشق و دیوانه سازم تا
تو وقتی رفتی
کسی از عقل بارنده من نگوید باز
تو ای آلام زیبایی این فرهاد
بگو این کوه را آخر بی کی باید بر کنم
و این جان شیرینم کی برون آید
و ای صحرای مجنون و ناله هایش
آخر تو را پایان بی تابی کجاهاست؟
الا ای لیلای خوبی های یک عالم
تو را با مجنون چه کار افتد
که این جور ه وصلش عشق می ورزی
که به هجرش هم وصلی را وصله کردی...
و هنوز
راهی برای ماندن تنها ندارم باز
و این عزرائیل سخت کوشم
به تنهایی همه همدرد من باشد
و گویی چون تو ای زیبا
به کندن در رهت
هر روز جانی را به جان هاییمم فزود آید
و تا بالای این عرش گنبد گون
در پای خدا های همه تاریخ
من بی بت
بی یک معبد
به دنبال خداییب دل رحم می گردم
که از ان بل
دمی دنبال کار من
به این خاک سیه پوشان فروود اید
و پرسد حال من را
که دیریست
جسدی بیش نیستم
12 محرم /20 دی سال 1387 جمعه
دیگر نمی خواهم
شاید اگر روز میدیدم فرشته ات را
هیچگاه،گناه نمی کردم
و شاید هر گاه میدیم چشمانت را
هیچ گاه،...نه همیشه میدیدم
که دست در باغیست به گلستانی دل
به هوای رخ تو
به حیات بشری
پر از حساس رهایی
اما چه کنم
چیزی نیست،
تلخ عقل است همه
بازی تکراری حوادث هایی که به روزهای دیگر بسته شده
من نمی خواهم ندیده
یاد بگیرم که روح است
یاد بگیرم که تو را هم می شود
لمس نکرده دوست داشت
نچشیده به نگاهت فکر کرد
من نمی خواهم اینبار
احساس کنم
وقتی گفتن تو،
به زبان می آید
نه خیالی که شبان هم
به سراغم پرواز ندارد دیگر
من نمی خواهم آرزوها را به جای تو
بنشانم دیگر
نمی خواهم تنها،پشت یک کوچه سرد
انتظار شب مهتاب بی تو بودن را
تکرار کنم
من نمی خواهم بی مای تو باشم اما...ما
انتظار
انتظار،سنگین است
پشت ایوان دل چرت زدن
انتظار،غمگین است
باشد که دلش شاد کنی
انتظار منتظر است
تا که شاید خبری می آید...؟
انتظار پشت سجاده من
زیر یک بغض کور پنجره ای
پشت کرده هنوز
به همه راه هایی که تو
رفتی و گفتی نه
منتظر است ما،اما ما...
هنوز دوست دارم
این شعر را هنوز دوست دارم
وقتی یادم می آید
که بایستی چشمانت را فراموش کنم
این شعر را هنوز دوست دارم
وقتی اطمینان می گیرم
که صدایت را نخواهم باید شنید
و این شعر را می پرستم
وقتی
یاد آخرین گذرت بر گذرم می افتم
که هنوز جای تو خالیست
زندگی بی تو مرا معنی مرگ می دهد فرجام
اما ما...
مجبورم
صدای تو را دوباره می شنوم
وقتی بهار را
در کنج غم های خود
مجبور به تصورم
نگاهت را می بینم وقتی
مجبورم امید را روشن کنم
و چه سرد یاد گرفته ام
نگاهت می میرد
مانند این هر روز من...
اما من،
اما ما...
جهانی بریزم
جهانی بی تو خاموشند
جهانی بی تو بی دردی
زهر آشفتگی دارند
جهانی جمله سرگرمند
جهانی جمله لبخندی
ز هر گوشه برون آرند
و من
جهانی را به هم ریزم
که شاید
لحظه ای با تو
بمانم ز هر راهی...
که بی دردی نمی خواهم
که خاموشی نمی خواهم
که آشفتگی را سخت
چو حافظ دوست می دارم
جهان غم زده زیباست
اگر از گوشه های بی تو
نباشم به هم ریزم
همه یک جا جهانی را
دشت های بی دفاع
آرام می خوابند
و من پس از خواب بزرگ
دیدارت را به گور می برم
خان و خانه های بزرگ برایت رخت ها می آرند
صفیرهای عشق برایت پیام ها می خوانند
و من پس از ناله ی دل
برای همیشه خفقان می گیرم
روزهای گرم
پی هم آفتاب می آرند
رودهای سرد پی جریان هوا
شقایق می چینند
هلهله جشن تو
به شادباش عزرائیلم می آید
و زیر آوار نگفته ها
خانه ای از گل می سازم
عشق را می بینم
که سر کوچه تو
به هوای بازی
نگهی سوی دلان می آرد
زیر چشمی به کسی
و یکی از هم بازیهایش
اکنون یاد تو را باز دارد دوره میکند...
امروز پرواز میکنی
به سوی قصر خویش
به سان همه شاهزادگان بی درد بی خبر
و تمام خاطراتت را
چون تیغهایی سرد سر می کشم
به جامی خونین به سلامتی همیشگی وداعت
و تنها از تو طلب آخرین شب جان کندن فرهادم را...
التماس می کنم...
سفر به خیر
اینک اما ما...
زیر یک دشت بلند
پشت خورشید اذان گوی دلی
می رود راز همه هستی من
هست ی که اینک زیر پاها خرد شد
و زنی
مویه های سرد می آرد باز
این همه آتش یک قلب کجا
بگیرد آرام
امشب آغاز رسالت هاییست
که برایش
تیغ ها دیده دلان
که برایش اشک ها گشته روان
و هنوز زیر یک طاق بلند
قصر پستی آماده ماست
تا که شاید رسواییشان
بکشد ناز همه عرش خدا...
اینک اما ما...
روزی با همه بغض گلو
زیر یک نقطه اشک
شعرها باید گفت
با همه قافیه های دل باخته ام
اینک اما قلمی نیست کشد راز دلی
یادلی گیرد این راز بلند
ببرد با خود، سوی دیاری دیگر
دیاری دور...
دیاری که در آن
یاد گیسویت
نشان از دل آشفته یک تنگ دل است
دل من
آشفته تر از دیار و خیالست
بدان
بی تو هیچم
شهر و این خانه که هیچ
خواب ننگ نای خویش را بر مزارت می برم
بی دل و بی دست و پا
لنگ لنگان
بر دهانم پر ز خون عاشقان
یار بی کس را که می داند کجاها برده اند...
بس بیابان تنگ تنگ
راه باز، دست هایم بسته و چشمان غرق انتظار
این جا مرا پر ز ننگ سینه های سرد بود
راه گرم عاشقان پر درد بود
اینک اما
سهل انگاران تن پرور نمایان خیال ، عین
بر شین و قاف خدایان، عاشقی بنهاده اند
تیشه ی بی دردی محراب ابروی نگار
نیست در شهر کوه درد فرهادی ما
این همه ننگی به دامان برده است
کاش گندم خورده بودم سال ها
کافری بی عشق سهل می پندارند هنوز
می نگر عاشقان کجا، یاران کجا...
سرد بودن ناله ی بی کس مباد
نای گرم عاشقان پر نور باد
خواب ننگ نای خویش را بر مزارت می برم
بی دل و بی دست و پا
لنگ لنگان
بر دهانم پر ز خون عاشقان
یار بی کس را که می داند کجاها برده اند...
بس بیابان تنگ تنگ
راه باز، دست هایم بسته و چشمان غرق انتظار
این جا مرا پر ز ننگ سینه های سرد بود
راه گرم عاشقان پر درد بود
اینک اما
سهل انگاران تن پرور نمایان خیال ، عین
بر شین و قاف خدایان، عاشقی بنهاده اند
تیشه ی بی دردی محراب ابروی نگار
نیست در شهر کوه درد فرهادی ما
این همه ننگی به دامان برده است
کاش گندم خورده بودم سال ها
کافری بی عشق سهل می پندارند هنوز
می نگر عاشقان کجا، یاران کجا...
سرد بودن ناله ی بی کس مباد
نای گرم عاشقان پر نور باد
یادم آمد با تو روزی ماجراها داشتم
زیر سایه
تک به دیوار بلند آرزوهای خیال
داستان ها داشتم
یادم آمد
لحظه ای بر چشم نمناکت دمیدم
مست و دیوانه شدم من
رقص پروانه ، دور زلفانت شدم من
یادت آمد...
زود بگذشتی ، بی وفایی های یکتا
آتش همراه تو بودم
سوزش چشم خیالت ، می سرودم
بی وفا... این قدم ها را کمی آهسته تر بردار آخر
تا که شاید من خورم ، جرعه ای از
روی نگاهت،
روی ماهت،
تا که شاید جان من هم برود
کوچه ای ، کنج خرابی
بنشیند این دل تنگ خیالی
که خیالم بی تو خالیست....
|
|